تبليغاتX
:: دل نوشته من ، نوشته دل من ::

دل نوشته من ، نوشته دل من

دل نوشته های کاغذی من



امشب   آمدم  دوباره  آپ  کنم از  شدت  مشکلات  مانند  موج  سهمگینی  شدم  و برای  آزادی  خودم  از  این   دریا   و  رهاشدن  از  این  زندان  آبی   دنبال  راه  آزادی   هستم   و  هر  چه  بیشتر  دست  و پا  میزنم  راهی  از  پیش  نمیبرم  ا ز طرفی  نمیتونم  مشکلات  درونم  رو  بیان  کنم  به  کسی  چون  کسی  قدرت   درک  سختی  هام  رو  نداره   تنها  راهم  سکوت    و  خود  خوری  شده  و  تحمل  این  مشکلات   سخت   که  حداقل  دریای   اطافیانم  رو  طوفای  نکنم   و  مایه  عذاب   عزیز  ترانم  نشم 

موج افسرده  دریا  شدمو

خشم  جان سوخته دریا  شدمو

راه آزادی  خود  می جویم

جان پر غصه به سنگ  می کوبم

شده ام  اسیر  این تنگ  پر  آب

یک  نوازش  گر  شن برای  خواب

 

+نوشته شده در13 Oct 2009ساعت 18:20 توسط محمد |

امروز  جمعه است  بعد   از  روزهایی  چند  که  بخیال  خودم  دیگه  فراموش  شدم    و  حالی  واسه  آپ  مطلب  نداشتم   جملاتی   برق   چشامو  دزدید   و  دوباره   شوقی اگر  چه  کوتاه  به   زندگیم  آورد   که  داشت   برای    همیشه  زیر  قباری  از  یخ   پنهان  میشد   نوشتم  که  بگم  همیشه  هستم   و   خواهم  ماند  ....................

 

 

به  خیال  خود  فراموش شده  ای  دل  داده ام

یه  شکست  خورده  ز  بازی  زمان

آمدم  تا  که  بگویم  به  خدا

یاد  از   دست  رفته  ام  رفت  به  کجا ؟

و گزارم  سرخود  به  شانهاش 

با  دلی  پر  خون  شده   از   این  جهان

پر  و  بال  شکسته  ام  من  به  خدا

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در28 Aug 2009ساعت 13:47 توسط محمد |

خسته  شدم   از  بس   نوشتم  برای   خاطره  ای  که   همیشه   با هامه  چطور میشه  از  بینش  برد   و  یه  زندگی  جدید  رو    بدون   غم  و  اندوه  شروع  کرد  چطور  میشه  چطور  میشه   پنجره  افکارم  رو  باز  کنم  و  خودم  رو  از  این   ذهن  مسموم   نجات  بدم   خسته  شدم  از  بس  که به  دنبال   خاطرات  گذشت     مثل  یه اسیر   قل  و  زنجیر  شدم  میخوام  خودمو   نجات  بدم  از  این  زندان  خیالی  اما  چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

به  انتظار  مرگی  از  خاطره ام

در  انتظار   خشکی  چشمه  ذهن

و گریزان شده  از  رویای  سرد

شده  ام  کاوشگر  نوری  سفید

تا گشایم  پنجره  ای  از  امید

ذهن  من  متروکه  ای  از  غم  شده

خاطراتم  عامل  زجرم  شده

پرده  ای  فرسوده  بر  قلبم  شده

+نوشته شده در27 Aug 2009ساعت 11:38 توسط محمد |

تکه  ابری  تیره

تکه ابری تیره  ام  در  آسمان

بغض  نترکیده  ام  در  آسمان

انتظار  بارشم  را میکشم

ناله ای  از  غصه  هایم  میکشم

دوست  دارم  تا بریزم  اشک  خود

تا  بسازم  سیلی  از  دردای  خود

+نوشته شده در14 Jul 2009ساعت 1:31 توسط محمد |

سلام ، سلامی  دور به  فاصله  چند  ماه  ، سلامی  به  سردی  یه  خیال  فراموش  شده  ،  سلامی  به  آزادی  بغض  های   گلویم  ،  سلامی  که  رنگ   خداحافظ  رو  زیر   تیرگی  خودش  می  پوشونه  ،  سلامی  که   هنگام تنهایی   خونه  غم رو   نشون  میکنه  سلام  به همه  دوستای  گلم سیاهی   روحم  پرچمی  بر  فراز   سیاهی  رویم  در مدت  غیبتم   عذر  خواهی  منو با احساسات  قشنگ تون  قبول  کنید

 

 

«  کوله غم  »

 

کوله ای  مملو ز غم بر شانه ام 

در گریز از  خانه  و کاشانه ام

می روم  با  حال  محزون می روم

می برم این  خاطرات  سردو  بی جون می برم

می  روم تا  عشق  را  معنی  کنم 

می  روم  تنهایی  مجنون را  هجی  کنم

خسته  ام از بازیه  معشوقکان

می روم  معشوقه را پیدا  کنم

عمر از دست رفته را  پیدا کنم

این دل  بشکسته را درمان کنم

می روم این جاده را تا  انتها

میکشم  من در  بقل  معشوقه را

+نوشته شده در7 Jul 2009ساعت 23:14 توسط محمد |


اين  حرفها شايد يک روزي  حرف دل من بود  در  خستگي از  اين  فصل  تلخ  زندگي  کاش  بشه  اين  فصل رو از  زندگي  حذف کرد  کاش  بشه  بيدار شد  وديد  که اين ها همش يک خوابه ، نه يک  کابوسه که تموم شده  واين بعد از آرزويي که هر کودکي  ميکنه  اينکه زودتر بزرگ بشه ودر  اين رويا  خوابيده باشم واين  خواب  سرد  و دلگير رو ديده باشم  اينو تقديم  ميکنم  به آبجي وبم که  نمي دونم به اينجا سر  ميزنه يا نه   تنها کاري که جز دعا  از من بر  مياد  اينه نميدونم اين کمک  مي تونه باشه   يا نه ولي  اميدوارم هرجا که هست  اين فصل از  زندگي رو هم  هرچه زودتر  ورق بزنه و  فصلي  شيرين  و قشنگ رو  شروع کنه

گريه  هاي کودکانه ، خنده هاي عاشقانه ،

کار هاي بي بهانه ، ياد آن روزهاي زمستان

، بارش ستاره هاي آسمان

در هجوم باد هاي بي کران ،

ساختن بت از  ستاره

آرزوي سرد آن روز ، آرزويي کودکانه

آرزويي بي شناخت « مي خواستم  مردي شوم »

واي حالا در آرزوي آن زمان ، کاش کودک  مي شدم

کاش  کودک  مي شدم ، از زندگي دورتر  مي شدم

خسته ام از بازي اين روزگار

خسته ام از  خنده هاي سرد و خام

خسته ام از نقش خود در اين زمان

تا به کي پنهان کنم نجواي جان

تا به کي  خندم براي ديگران

تا به کي...

تا به کي...

تا به کي...

+نوشته شده در12 Feb 2009ساعت 15:11 توسط محمد |

سلام به همه دوستان گل  و مهربون  بعد از حدود یک ماه غیبت  دوباره با یه آپ جدید آمدم  این بار  یه  آپ کوچیکّه ولی فکر کنم تونسته باشم  حرف دلم رو به اون کسی که باید بزنم بزنم این رو تقدیم میکنم به دوست داشتنی  ترین موجودی که تا بحال باهاش برخورد کردم   برای راهی که   همه ما  یک بار رفتیم   وتنها اونی که نرفته  تونسته به موفقیت برسه  و خودش رو اسیر دنیا نکرده  دنیای با ظواهر   قشنگ و فریبنده ولی پوشالی و سرد و خالی

زندگی تکراریست

می دوند عقربه ها در پس هم

بی توجه به این روح بلند

می گریزند  همه فرصتها

می شوند خاطره ای حسرت بار

می روم جاده را تا به خدا

تا شکایت بکنم ز روزگار

بی خبر زغفلتی تکراری

رفته ام راه شکست  اجباری

 زندگی تکراریست

زندگی تکراریست

 

 

+نوشته شده در29 Jan 2009ساعت 11:23 توسط محمد |

 آمدم امشب چون این دل نوشتم رو داغ داغ گفتم امروز ۱۲ محرمه  ساعت ۱۲ شب  راستش رو بخوای  اصلا چند وقتی بود  خیلی کم یادی از خدا می کردم  واقعا اگر این ماهها نبود چکار میکردیم با این جامعه بد  خدار و شکر که این روز ها هست که به ما یاد آور بشه خداییم هست و همیشه نباید موقع سختی وبد بختی یادش کنیم امیدوارم  این بهتر از قبلی هاشده باشه

همچو برگی خشک و زرد ،

 در گریز از باد سرد

زیر گریه خدا ،

 می روم پابوس مرگ

حالتی سجده کنان

 می خورم بر روی خاک

یاد آن فصل بهار

غفلت و دوری ز یار

پشت من را می تکد از روزگار

هق هقم در زیر پای عابران

می نوازد سازی از آوای جان

+نوشته شده در10 Jan 2009ساعت 0:46 توسط محمد |

دیروز آمدم اراک و قصد آپ کردن نداشتم ولی خوب دلم نیامد که آپ نکنم اینو برای سعی کردم  که بهتر از قبلی  بنویسم تا بتونم شرح حال آبجی گلم رو بنویسم  نمی دونم چقدر  تونستم حرف دلش روبزنم  همون حرفی که شاید خودش نتونه بیان کنه یا حداقل به خودش این اجازه رو نمیده و این گذشت و بزرگی رو داره که حرفی که تودلش مونده رو بیان نکنه

« اشک »  

 اشک ، چه مرحمی است برای من

در این زمان دیر گذر

سیل غمم روان شده به روی  گونه های من

قطاری از خاطره ها در گذر از ذهن من است

صدای سوت این قطار  ناله ای از درد من است

دردی به سردی سکوت ، دردی به گرمی خیال

زلزله ایست درون من

ترسم که من رها کنم

جیغی به وسعت کلام

+نوشته شده در26 Dec 2008ساعت 13:1 توسط محمد |


این رو به یکی از دوستان خوبم  ز... تقدیم میکنم که خیلی دوسش دارم  مشکلی به بزرگی یک غم نگفته داره  میدونی  بزرگترین  درد چیزی که بخوای بگی ولی نتونی بگی یعنی زبانی که همیشه در حال بازی کودکانه و بیشتر بدون توجه به اینکه چه  چیزی در حال اتفاق افتادن در اطرافشه  ولی حالا که باید بازی کنه حرف خودش رو بزنه توان گفتن نداره

آخ از این عشقای بیرحم زمانه

بی بهانه ، بی دلیل دامی برایم ساختن

همچو ماهی توی تنگ انداختن

ارزش خود درنگاه کودکان من یافتم

آه و افسوس عزتم را با حماقت باختم

خانه ای را بر فراز آسمان من ساختم

جای خود را درکنار آفتاب انداختم

بی خبر من زندگی را همچو بازی باختم

+نوشته شده در18 Dec 2008ساعت 12:40 توسط محمد |

عید غدیر  خم  این عید بزرگ وغرور آفرین برای ما شیعیان جهان به تمام مسلمانان شیعیه جهان تبریک عرض می نمایم و امیدوارم  که همیشه به قشنگی عید و  زیبایی عید  باشید و فکر کنید  شاید  این شعر برای آپ کردن  در این روز مناسب نباشه ولی خوب  اینم برای هم اتاقیه عزیزم نوشتم که  اسیر دامی  شده که یارای بیرون آمدن ازش رو نداره و کمرش با ازدواج معشوقه اش  توان راست شدن دوباره رو نداره 

آمدم باز در این کلبه محزون

تا نگارم دردی از دردای  مجنون

لیلیم را توی تابوت 

بر سوار سیلی از اشک

همچو برفی در زمستان

سوی حجله  ،  دادم روانه

آخ امروز، عید لیلیست  ، مرگ مجنون

مانده ام از قسمت خود مات و حیرون

هق هقم را از خجالت یا جسارت

زیر لبخندی پر حماقت می نگارم

لیلی بی معرفت را سوی  جانان می سپارم

 

+نوشته شده در17 Dec 2008ساعت 17:24 توسط محمد |

 « قایق غفلت »

قایق عمر وزندگی می گذرد ومی رود

منظره کنار آن پر چمن و پر سمن است

گل بوت ها با سبزیش ز پیش رویم می رود

همسفر زندگیم عقربه های ساعت است

حرف میان من و اون تجربه های عالم است

تجربه های حفظ شده از خنده ها وگریه ها

نشانه ی هر دوی آن به روی گونه های من

قایق من با محملش در انتهای زندگیست

محو تماشا شده ام در این سراب زندگی

ای وای که من بی حاصلم ، از نور و سوی عاشقی

نوری که هر جا مانده ام هنگامه راهم شده

من میروم با غافلی ، بی حاصلی

اما بدون من ساکنم در این سراب زندگی

 

 

«  این شعر تقدیم به  آبجی گلم نمی دونم بخوبی شعری باشه که نفرین شده برات گفت یا نه ولی  امیدوارم خوشت بیاد  و همیشه بهم سر بزنی و از دستم هم دلخور نباشی و با نظرات قشنگت منو  دربهبود  شعرام کمک بدی  »

+نوشته شده در12 Dec 2008ساعت 11:20 توسط محمد |

چون تازه شروع کرده ام پس نمیشه انتظار داشت که یک شعر قوی داشته باشم ولی سعی من در پرورش فریاد دلم  مانند یه شاعر، خیلی بیشتر  از تلاشم برای فکر کردن به غم و اندوه گذشته شده شاید شروع کارم فقط برای رفتن به یک حس تنهایی برای بیان زجه فراق از دل پر آهم بود و به دنبال جایی می گشتم جایی که هیچ کس به صدای ناله قلمم گلایه نداشته باشد هیچ کس به گریه عاشقانه دفترم شکوه نکنه  هیچ کس به چهره پژمرده  دلم خنده طعنه دار نزنه حال مینویسم تا غصه دلم رو به بهانه ی شعر خالی کنم 

« مرحم درد »

گر به راهت قانعی درد و  غم هجران  یکیست        

                                  عاشقی  را گر  بخواهی غصه  جانان  یکیست

در دل   افسردات     نوری    نمی بینم  رفیق        

                                  پیش  چشم عشق  تو جای  تو رندان   یکیست

پس  چرا  پژمرده ای  از   دوری  معشوقه ات   

                                 تن به  ذلتها   دهی   نام   تو  حیوان   یکیست

یگ نگاه بهر دلت بر آسمان   بنمای   دوست      

                                مرحم    درد    دلت   از  ایزد  منان    یکیست

 

 

+نوشته شده در11 Dec 2008ساعت 22:45 توسط محمد |

هر چند برای منی که تازه  یک هفته است حرف دل میزنم خیلی زوده که بخوام غزل بگم  ولی چه کنم که دلم پر از خون شده از دست این زمونه برای همین حرف دلم رو بصورت غزلی میزنم تا  که شاید غصه این دل من یه روز بخوابه :

امشب این جام می دل به میستان نبرم               

                                             قصه  عاشقیم به پیش دوستان نبرم

هر کسی بهر نگاهی به دلم  می خندد    

                                           آخر این زجه  غم  برای  پستان  نبرم

و گر این  راز دل من  معنی عاشقیست         

                                            چشم پرخون خودم به زیردستان نبرم

حسرت  نگاه   لیلی  دل  من  را بربود         

                                              لذت  نگاه  او را  بر  مستان  نبرم

 

 

 

+نوشته شده در10 Dec 2008ساعت 13:8 توسط محمد |

 

آمدنم اینجا از سر تنهاییست ، نه برای تو

برای سخنان زیبایست ، که دلم می شنود

و درونم می سوزد و هزار بار به خود می گوید

که چرا آمده ای ؟ که چرا آمده ای باز در این خلوت شوم ؟!

و چرا می خوانی ز غم عشق برای من مجنون؟!

چه بگویم، من اگر طاقت مجنون داشتم

که کنون ازلت این دخمه تاریک برایم کم بود

من اگر لیلی خود را به خدا میسپرم نه برای خودم است

بلکه این کار برای ذوق آن متهم است

همه این حرفا ، که کنون من گفتم

همه از بهر دل افسردست نه برای همه است

بل برای این دل غم خوردست

 

+نوشته شده در9 Dec 2008ساعت 22:29 توسط محمد |

 

چه کسی می گوید سخن عشق خوش است؟!

هرکه عاشق شده است ، سخنم می فهمد

عاشقی قصه دوست شدن و رفتن نیست

عاشقی وادیه رستن نیست

عاشقی سادگی و یک رنگیست ، نه برای من و تو

که همش در پی یک رنگ رویم

ودروغی را که ، دم به دم هی گوییم :

که تورا دوست دارم

آخر این جمله مگر چیست ؟ که خامش شده ایم

بخدا عشق چنین نیست ، عاشقی مشق خودش را دارد  

 

 

+نوشته شده در9 Dec 2008ساعت 22:20 توسط محمد |

 

 من آمده ام در این خلوت که بگویم

 اما چه بگویم.......؟ ز کجا گویم......... ؟ از که بنالم ..........؟

آخر تو بگو گریه ی دل جز غم دوستان چه دارد

                                     هر کس که غمین است در پس هجران چه دارد

سلام خوشحالم که حداقل در این دنیای مجازی جایی هست که بتوان درد

 دل خودم رو بازگو کنم بی آنکه خجالتی  از کسی داشته باشم بی آنکه ترس

 از بیان احساساتم داشته باشم که نکند کسی  به نقد سخنم بپردازد و کسی

بدنبال دلیل گفته ام باشد  این صفحه  وب رو  به  پیشنهاد دوست عزیزم علیرضا

راه انداختم امدن من اینجا با تولد مرگ همراه شد خوشحالم که به پای حرفهای

این دل غمزده من نشستین هر چه که در این وبلاگ خواهید  دید  دل نوشته

 های خودم است امید وارم بتونم حق مطلب رو بیان کنم که شرمنده دل خودم

نباشم  قربون قدمتون نظر رو  فراموش نکنید

 

 

 

+نوشته شده در9 Dec 2008ساعت 17:24 توسط محمد |